یه جورایی مطالبی که این روزها می‌نویسم بر می‌گرده به حس و حال خوبی که از کمک کردن به دیگران بهمون دست می‌ده ... هربار یادش می‌افتم که با آسون گرفتن مهربون همسر الان اون هم دیگه ماشین داره و می‌تونه پنجشنبه جمعه‌ها هر جا که دوست داره بره، از خوشحالی می‌خوام که بال در بیارم .... هربار که یاد لطفت می‌افتم از صمیم قلبم برای خوشبختی و آرامشت و اینکه هرچی از خدا می‌خوای دعا می‌کنم.... می دونی که خیلی دوستت دارم مگه نه؟!

 


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
مطمین نیستم اما دوستان می گن این شعر منتسب به سهراب سپهری است

 


خدا رو شکر می‌‌کنم که چشیدن لذتهایی رو تو زندگی نصیبمون کرده که شاید به خیلی ها پا نداده باشه که این چیزها رو تجربه کنن .... همین که می‌بینم از تهِ ته دلش نه یکبار، که چندین بار برامون دعا می کنه و سلامت و سعادت و عاقبت به خیری مون رو از خدا می‌خواد، همین که چشمهام رو می بندم و تجسم می‌کنم امشب سرش رو کمی آسوده‌تر روی بالینش گذاشته، انگاری به چشم می‌بینم فرشته ها رو که به رومون لبخند رضایت می‌زنن ....